تبليغاتX
یادداشت های یک سگ

یادداشت های یک سگ

خاطرات - احساسات - افکار و یادداشت های یک سگ

من و داداشی

یه روز عصر تو خونه نشسته بودم که دادش فراز هوس زرشک پلو مرغ کرد. خواهری زنگ زد و سفارش داد و وقتی غذا رسید من امونش ندادم. همه مرغ های دادشی را دو لپی نوش جان کردم و واسه اون فقط برنج و یه ریزه گوشت گذاشتم. آخه من برنج نمی خورم چونکه اندامم خراب می شه.

قرار شده از این به بعد یه پرس بیشتر سفارش غذا بدهند تا هر وقت که من سیر شدم یه چیزی هم به بقیه برسه.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/23ساعت 9:10  توسط سونیا خانوم  | 

آرزو

 

کی می شه من یه گربه شکار کنم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 20:57  توسط سونیا خانوم  | 

نان سنگک

الان دستم بنده و نمی تونم واسه خواهری چیزی تعریف کنم تا بنویسه.

نان سنگک هم خوشمزه است ها. آدم ها چقدر غذاهای متنوع دارند ولی همه از من توقع دارند که فقط بال و گردن و سنگدون بخورم و هیچی هم نگم.

یاد روزهایی که تو قصر چین پادشاهی می کردم به خیر . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 20:23  توسط سونیا خانوم  | 

من برگشتم

سلام م م م م م م م م م

بلاخره بعد از مدت ها دوری من برگشتم با یه دنیا خاطره و دوستان

تقصیر این چند وقت که نبودم را می ندازم گردن منشی بی کفایت و البته خیلی گرفتارم. امیدوارم این دفعه دیگه کم کاری نکنه و به موقع پست های منو به روز کنه.

در ابتدا دیدن لینک زیر را پیشنهاد می کنم. به این امید که دیگر هیچ موجود زنده ای بی یار و یاور نباشد خصوصاً ما سگ های دوست داشتنی و شیطون.

پناهگاه وفا

 

http://cal.ir

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 20:14  توسط سونیا خانوم  | 

صلح جهانی

 

آرزو می کنم که یک صلح جهانی در تمام کره زمین و بین همه موجودات برقرار بشه.

سگ ها با گربه ها دشمن نباشند، گربه ها موشه ها را نخورند، ماهی ها غذای گربه ها نشوند و انسان ها حیوانات را نخورند و با هم دشمن نباشند.

یعنی می شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 3:25  توسط سونیا خانوم  | 

آدم های بی احساس

آدم ها حیوانات را زندانی می کنند، می کشند، و می خورند.

سپس پس از صرف یک وعده غذای گوشتی ، با هم درباره انسانیت صحبت می کنند، شعر حافظ می خوانند و برای احساسی که با خودشان غریبه است می گریند و اشک می ریزند و از عشق صحبت می کنند . . .

منبع این عکس وبلاگ http://kkiiaannaa.blogfa.com می باشد البته لام به توضیح است که عین همین صحنه را خواهری چند روز پیش در کنار محل کارش دیده است.

افرادی که به خاطر کشتن هر یک قلاده سگ مبلغ ۱۰۰۰۰ تومان از سازمان عمران و توسعه صدرا در شیراز دریافت می کنند.

گاهی وقت ها به آدمیت بعضی ها شک می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 20:51  توسط سونیا خانوم  | 

عکس در ماشین

 امروز افتخار دادم و همراه با دادشی رفتم دنبال خواهری.

اول که واسه همه همکلاسی هاش پارس کردم و حسابی خواهری را ضایع کردم. بعدش هم سرمو از پنجره بردم بیرون و کلی کیف کردم.

اینم از عکس های امروز که یکی از خدمتکارهام گرفته:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/02ساعت 22:8  توسط سونیا خانوم  | 

لقب جدید

جدید ترین لقب من:

 

 خوشگل مو طلایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/29ساعت 20:43  توسط سونیا خانوم  | 

خوشحال شدم

دلم خوش شد.

جیگرم خنک شد.

بلاخره حالش گرفته شد.

خواهری رو می گم. همون که خیانت کرده و حالا سزاش رو دیده. عزیزترین گربه اش (شراره) چند روزه که ولش کرده و پیشش نمی ره. اولش خیلی گریه می کرد اما حالا برای اینکه جلوی من ضایع نشه می گه همینقدر که می دونم سلامته برام کافیه. !

هر . . . هر . . . هر . . .   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 20:15  توسط سونیا خانوم  | 

انتقام از داداشی

 

آرزو می کنم یه روز بیاد که داداش دامون التماسم کنه با خودم ببرمش ماشین سواری و من تحویلش نگیرم و خودم تنهایی برم تفریح و گردش.

اگر هم بردمش همه شیشه ها را بکشم بالا و نگذارم سرشو از پنجره بیرون ببره و کیف کنه.

اگر هم اجازه دادم اینکارو بکنه وقتی واسه مردم پارس می کنه باهاش دعوا کنم وبزنم تو ذوقش.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 13:25  توسط سونیا خانوم  | 

آدامس پرتقالی

 

برای اولین بار آدامس خوردم آنهم از نوع پرتقالی. اولش به هوای شکلات و آبنبات برش داشتم ولی حیف که کش می یومد و نتونستم همشو بجوم.

فکر کنم به امتحانش می ارزید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/23ساعت 18:29  توسط سونیا خانوم  | 

مسافرت خواهری

خواهری دو روز رفت مسافرت و دیشب برگشت.

وقتی اومد حالشو گرفتم و اصلاً تحویلش نگرفتم. چون اولندش که منو با خودش نبرده بود و دومندش اینکه واسم سوغاتی نیاورده. تازه تلفن هم بهم نزد البته بعد مادرجون گفت از عمد تلفن را روی آیفون نگذاشته بود که من خیلی دلم تنگ نشه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 15:21  توسط سونیا خانوم  | 

دیشب کلی بداخلاقی کردم و به هیچکه محل نزاشتم حالا دادشی می خواهد مرا ببرد کوه تا آشتی کنم.

نمی دونم چرا همیشه باید با زور متوجه وظایفشون بشند؟ من هم به تفریح و ورزش احتیاج دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 14:37  توسط سونیا خانوم  | 

اینم از عکس گربه های خواهر خیانتکار من:

امیدوارم هیچکی به درد خیانت دچار نشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 0:5  توسط سونیا خانوم  | 

سونیا خانوم خوشکلی               که از همه قشنگتری

سونیا خانوم دلبری                    که از همه دل می بری

تو عشق کی؟ تو عمر کی؟         گلپر کی؟ ناز پر کی؟

دختر شاه پریون                         از همه دنیا بهترون

واست یه خونه دارم                    تو قلب پاره پارم

 

این شعر را خواهری واسم می خونه. بقیه اش را هنوز نسروده.

نمی دونم چرا اینقدر پاچه خواری می کنه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 15:21  توسط سونیا خانوم  | 

خیانت

هر روز که خواهرم از سر کار می یاد خونه اونو بو می کنم و به راحتی بوی خیانت را استشمام می کنم. شنیدم اینقدر با گربه ها دوست شده که اجازه می ده از سر و کولش بالا بروند و هر روز از لباسهاش بوی گربه می یاد. بلاخره یه روز قاطی می کنم و خودشو به جای اونا گاز می گیرم. آخه چقدر صبوری کنم و هیچی نگم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 20:27  توسط سونیا خانوم  | 

 

قورمه سبزی با ته دیگ هم خیلی خوشمزه است. چرا زودتر اینو امتحان نکرده بودم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 20:48  توسط سونیا خانوم  | 

 

 

چقدر دلستر خوشمزه است. دوستش دارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 20:55  توسط سونیا خانوم  | 

اینم جدیدترین عکس من و هنسی:

 آپلود عکس

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 14:21  توسط سونیا خانوم  | 

Henesi

امروز یک مهمان ناخوانده واسمون اومده و فکر کنم حداقل تا چند روز اینجا بمونه تازه اگر خوشش نیاد و نخواد که بیشتر بمونه. یک سگ از نژاد پیکینز (مثل پدرم) که با مظلوم نمایی هاش همه را گول زده.

خوب این خیلی خیلی طبیعی است که حسودی کنم. طرف هنوز از راه نرسیده می خواد با من تو همه چیز شریک بشه. تو عشق، تو غذا، مامانی، خواهری و ...

البته چند بار حالشو گرفتم و حسابی زدمش ولی هنوز از رو نرفته. اسمش هنسی henesi است اگه حوصلم باشه فردا عکسش را می زارم. به خاطرش مجبور شدم امروز با خواهری قهر نکنم و خیلی کارهای دیگه که اشکمو در آورده ولی چه کار کنم مجبورم از قلمرو خودم دفاع کنم دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 22:28  توسط سونیا خانوم  | 

فردا شب مهمان داریم و من از الان دارم تمرکز می گیرم و نیرو جمع می کنم که حساب میکاییل (بچه اشان) را برسم. چه معنی می ده که هر وقت اونها می یان خونمون همه به میکاییل توجه کنند و قربون صدقه اش بروند؟

چند شب پیش هم که آمده بودند می خواستم میکاییل را بشونم سر جاش که مامانی فهمید و منو قلاده کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 19:34  توسط سونیا خانوم  | 

دست پخت خانوم همسایمون هم بد نیست.

دیشب کتلت پخته بود و من برای اولین بار خوردم و خیلی هم خوردم. همه از تعجب دهناشون باز مونده بود. مردم از بس غذای تکراری خوردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 20:51  توسط سونیا خانوم  | 

شاید بعضی از علاقمندان من فکر کنند من مرغم چون خیلی چهره نازنیی دارم و البته بر خلاف مرغ خیلی باهوشم.

به هر حال اگر کسی باور نداره می تونه شهامت داشته باشه و بیاد پیشم تا نشونش بدم من چی هستم.

امتحانش کاملاً مجانی است. البته من نه قرص زیرزبونی به کسی می دم و نه پولی بابت دکترش خرج می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 20:50  توسط سونیا خانوم  | 

من در این خانه تنها کسی هستم که می توانم هر قوت هرجا که دلم خواست بشینم و استراحت کنم.

امروز که خواهری تازه از سر کار اومده بود و خیلی هم خسته بود، مادر جون واسش هندونه آورد. منم رفتم جلوش خبردار ایستادم که یعنی یه چیزی می خوام. اون هم اولش فکر می کرد هندونه می خوام و واسم تیکه کرد. اما من نخوردم و دوباره خبردار ایستادم بعد بلند شد و بهم گفت بهم نشون بده چی می خوای؟ و تا بلند شد من سریع رفتم سر جاش نشستم و مانند عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و با مسخره زل زدم به چشماش. اونم با سرخوردگی ول کرد رفت تو اطاقش.

تازه اینکه چیزی نیست. من می تونم مهمون ها را هم از سر جاشون بلند کنم ضمن اینکه مهمان های ما همشون حتی اگه شده تو ته دلشون از من می ترسند و حساب می برند و مجبورند که به خواسته های من اهمیت بدن وگرنه واسه من که پاچه گرفتن مثل آب خوردن می مونه. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 20:30  توسط سونیا خانوم  | 

کشفیات خواهر من

همونطور که همتون می دونید من یه خواهر دارم که به خاطر عشق نسبت به من گاهی وقت ها لقب دیوونه می گیره. البته من چند وقته متوجه شدم که عشقش واقعی نیست و به من خیانت می کنه. از دور و بر شنیدم که تو محل کارش با چند تا گربه دوست شده

حالا به این قضیه در یک پست دیگه رسیدگی می کنم. خواهرم تازگی ها کشف کرده که گربه ها ماهی را بیشتر از مرغ و یا جوجه دوست دارند. آخه هر روز از غذای خودش و همکاراش به گربه ها می ده و طی این عملیات خیانت بار متوجه شده که روزهایی که چند نمونه غذا باشد مثل مرغ و ماهی و یا جوجه و ماهی ، گربه ها اول ماهی می خورند بعد به سراغ بقیه غذاها می روند. خیلی هم خوشحاله و ذوق می کنه که به این حقیقت مسخره دست پیدا کرده و همه جا تعریف می کنه.!

فکر کنم باید تغییراتی در مواضعم نسبت به خواهری ایجاد کنم. خیلی پر رو شده. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 17:16  توسط سونیا خانوم  | 

این آدم ها چه رسم های عجیب و غریبی دارند.

مادرجون این ها امشب می روند عروسی و طبق معمول نمی خواهند منو با خودشون ببرند. آخه مگه من چه گناهی دارم جز اینکه یه خورده هارم و مردم ازم می ترسن؟ نمی دونم آخه چه جوری بدون من بهشون خوش می گذره؟ البته امیدوارم که بهشون خوش بگذره ولی از حقیقت که نمی شه گذشت. می شه؟ نه، نمی شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 20:51  توسط سونیا خانوم  | 

مسافرت اصفهان

دوباره سلام

الان چند روزی می شه که از مسافرت برگشتم. واسه تنوع بد نبود. اما واسه من که اجدادم تو قصر چین زندگی می کردند یه خورده افت داشت. اما امان از این دل رحیم که واسه همه می سوزه.

خواهری را با خودمان نبرده بودیم و وقتی که رسیدیم مثل ذوق زده ها پرید جلوی من و قربون صدقه ام رفت منم کلی ضایعش کردم و بدون اینکه بهش توجه کنم دویدم رفتم تو اتاق با عروسکم بازی کردم. راستش دلم واسه عروسکم بیشتر از خواهری تنگ شده بود. بیچاره تا ۲۴ساعت بعد دپرس بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 23:47  توسط سونیا خانوم  | 

مسافرت اصفهان

عافیت باشم

الان از حمام اومدم بیرون.

امشب هم دارم می رم اصفهان مسافرت.

خوش بگزره

سعی می کنم تو پست بعدی یک عکس از وقتی می رم حمام بزارم. حالا ببینم چطور می شه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 20:34  توسط سونیا خانوم  | 

قهر

الان همه به غیر از خواهری رفتند بیرون.

نامردها منو با خودشون نبردند. منم با خواهری قهر کردم. هرچی منو می یاره پیش خودش دوباره قهر می کنم و می رم یه جای دیگه. خوب آخه در حال حاضر زورم فقط به اون می رسه.

یعنی می رسه اون روزی که من برم بیرون و بقیه بمونن تو خونه و از اینکه من با خودم نبردمشون غصه بخورن ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 

 فکر کنم باید چند تا قلاده برای اون روز بخرم . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 23:46  توسط سونیا خانوم  | 

من خیلی شیر دوست دارم و یک روز درمیان هم خواهرم واسم می گیره. وقتی بهم می گوید:

یه شیر خوشمزه واسه یه خواهر خوشمزه

من دیگه می فهمم که شیر خریده و تا برام توی کاسه ام نریزه از سرش دست بر نمی دارم. قیافه ام هم مظلوم می گیرم که وجدان درد بگیره و وظیفه اش را زودتر انجام بده. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 16:7  توسط سونیا خانوم  |