تبليغاتX
یادداشت های یک سگ

سه شنبه 1388/08/12

خیانت

هر روز که خواهرم از سر کار می یاد خونه اونو بو می کنم و به راحتی بوی خیانت را استشمام می کنم. شنیدم اینقدر با گربه ها دوست شده که اجازه می ده از سر و کولش بالا بروند و هر روز از لباسهاش بوی گربه می یاد. بلاخره یه روز قاطی می کنم و خودشو به جای اونا گاز می گیرم. آخه چقدر صبوری کنم و هیچی نگم؟

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/07/17

 

قورمه سبزی با ته دیگ هم خیلی خوشمزه است. چرا زودتر اینو امتحان نکرده بودم؟

 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:48 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/07/10

 

 

چقدر دلستر خوشمزه است. دوستش دارم.

 

 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/07/03

اینم جدیدترین عکس من و هنسی:

 آپلود عکس

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 14:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/06/21

Henesi

امروز یک مهمان ناخوانده واسمون اومده و فکر کنم حداقل تا چند روز اینجا بمونه تازه اگر خوشش نیاد و نخواد که بیشتر بمونه. یک سگ از نژاد پیکینز (مثل پدرم) که با مظلوم نمایی هاش همه را گول زده.

خوب این خیلی خیلی طبیعی است که حسودی کنم. طرف هنوز از راه نرسیده می خواد با من تو همه چیز شریک بشه. تو عشق، تو غذا، مامانی، خواهری و ...

البته چند بار حالشو گرفتم و حسابی زدمش ولی هنوز از رو نرفته. اسمش هنسی henesi است اگه حوصلم باشه فردا عکسش را می زارم. به خاطرش مجبور شدم امروز با خواهری قهر نکنم و خیلی کارهای دیگه که اشکمو در آورده ولی چه کار کنم مجبورم از قلمرو خودم دفاع کنم دیگه.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 22:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/06/19

فردا شب مهمان داریم و من از الان دارم تمرکز می گیرم و نیرو جمع می کنم که حساب میکاییل (بچه اشان) را برسم. چه معنی می ده که هر وقت اونها می یان خونمون همه به میکاییل توجه کنند و قربون صدقه اش بروند؟

چند شب پیش هم که آمده بودند می خواستم میکاییل را بشونم سر جاش که مامانی فهمید و منو قلاده کرد.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 19:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/06/12

دست پخت خانوم همسایمون هم بد نیست.

دیشب کتلت پخته بود و من برای اولین بار خوردم و خیلی هم خوردم. همه از تعجب دهناشون باز مونده بود. مردم از بس غذای تکراری خوردم.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/06/02

شاید بعضی از علاقمندان من فکر کنند من مرغم چون خیلی چهره نازنیی دارم و البته بر خلاف مرغ خیلی باهوشم.

به هر حال اگر کسی باور نداره می تونه شهامت داشته باشه و بیاد پیشم تا نشونش بدم من چی هستم.

امتحانش کاملاً مجانی است. البته من نه قرص زیرزبونی به کسی می دم و نه پولی بابت دکترش خرج می کنم.

 

 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/06/02

من در این خانه تنها کسی هستم که می توانم هر قوت هرجا که دلم خواست بشینم و استراحت کنم.

امروز که خواهری تازه از سر کار اومده بود و خیلی هم خسته بود، مادر جون واسش هندونه آورد. منم رفتم جلوش خبردار ایستادم که یعنی یه چیزی می خوام. اون هم اولش فکر می کرد هندونه می خوام و واسم تیکه کرد. اما من نخوردم و دوباره خبردار ایستادم بعد بلند شد و بهم گفت بهم نشون بده چی می خوای؟ و تا بلند شد من سریع رفتم سر جاش نشستم و مانند عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و با مسخره زل زدم به چشماش. اونم با سرخوردگی ول کرد رفت تو اطاقش.

تازه اینکه چیزی نیست. من می تونم مهمون ها را هم از سر جاشون بلند کنم ضمن اینکه مهمان های ما همشون حتی اگه شده تو ته دلشون از من می ترسند و حساب می برند و مجبورند که به خواسته های من اهمیت بدن وگرنه واسه من که پاچه گرفتن مثل آب خوردن می مونه. 

 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/05/28

کشفیات خواهر من

همونطور که همتون می دونید من یه خواهر دارم که به خاطر عشق نسبت به من گاهی وقت ها لقب دیوونه می گیره. البته من چند وقته متوجه شدم که عشقش واقعی نیست و به من خیانت می کنه. از دور و بر شنیدم که تو محل کارش با چند تا گربه دوست شده

حالا به این قضیه در یک پست دیگه رسیدگی می کنم. خواهرم تازگی ها کشف کرده که گربه ها ماهی را بیشتر از مرغ و یا جوجه دوست دارند. آخه هر روز از غذای خودش و همکاراش به گربه ها می ده و طی این عملیات خیانت بار متوجه شده که روزهایی که چند نمونه غذا باشد مثل مرغ و ماهی و یا جوجه و ماهی ، گربه ها اول ماهی می خورند بعد به سراغ بقیه غذاها می روند. خیلی هم خوشحاله و ذوق می کنه که به این حقیقت مسخره دست پیدا کرده و همه جا تعریف می کنه.!

فکر کنم باید تغییراتی در مواضعم نسبت به خواهری ایجاد کنم. خیلی پر رو شده. . .

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 17:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/05/16

این آدم ها چه رسم های عجیب و غریبی دارند.

مادرجون این ها امشب می روند عروسی و طبق معمول نمی خواهند منو با خودشون ببرند. آخه مگه من چه گناهی دارم جز اینکه یه خورده هارم و مردم ازم می ترسن؟ نمی دونم آخه چه جوری بدون من بهشون خوش می گذره؟ البته امیدوارم که بهشون خوش بگذره ولی از حقیقت که نمی شه گذشت. می شه؟ نه، نمی شه.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/05/12

مسافرت اصفهان

دوباره سلام

الان چند روزی می شه که از مسافرت برگشتم. واسه تنوع بد نبود. اما واسه من که اجدادم تو قصر چین زندگی می کردند یه خورده افت داشت. اما امان از این دل رحیم که واسه همه می سوزه.

خواهری را با خودمان نبرده بودیم و وقتی که رسیدیم مثل ذوق زده ها پرید جلوی من و قربون صدقه ام رفت منم کلی ضایعش کردم و بدون اینکه بهش توجه کنم دویدم رفتم تو اتاق با عروسکم بازی کردم. راستش دلم واسه عروسکم بیشتر از خواهری تنگ شده بود. بیچاره تا ۲۴ساعت بعد دپرس بود.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 23:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/05/08

مسافرت اصفهان

عافیت باشم

الان از حمام اومدم بیرون.

امشب هم دارم می رم اصفهان مسافرت.

خوش بگزره

سعی می کنم تو پست بعدی یک عکس از وقتی می رم حمام بزارم. حالا ببینم چطور می شه. 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/05/02

قهر

الان همه به غیر از خواهری رفتند بیرون.

نامردها منو با خودشون نبردند. منم با خواهری قهر کردم. هرچی منو می یاره پیش خودش دوباره قهر می کنم و می رم یه جای دیگه. خوب آخه در حال حاضر زورم فقط به اون می رسه.

یعنی می رسه اون روزی که من برم بیرون و بقیه بمونن تو خونه و از اینکه من با خودم نبردمشون غصه بخورن ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 

 فکر کنم باید چند تا قلاده برای اون روز بخرم . . .

 

 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 23:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/04/31

من خیلی شیر دوست دارم و یک روز درمیان هم خواهرم واسم می گیره. وقتی بهم می گوید:

یه شیر خوشمزه واسه یه خواهر خوشمزه

من دیگه می فهمم که شیر خریده و تا برام توی کاسه ام نریزه از سرش دست بر نمی دارم. قیافه ام هم مظلوم می گیرم که وجدان درد بگیره و وظیفه اش را زودتر انجام بده. 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 16:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/04/14


فرق انسان و سگ در این است که اگر سگی را نان دهید شما را گاز نمی گیرد.



نوشته شده توسط سونیا خانوم در 20:44 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/03/06

سگ فداکار

مهر: روز گذشته سگ پیری که دچار تومور مغزی است و دیگر توان دویدن ندارد، جان صاحبش را که نگذاشته دامپزشک این سگ پیر را بکشد، از آتش نجات داد.

اسکات سیمور اهل میشیگان صاحب بولداگ پیر است که دو هفته پیش دامپزشک قصد داشته وی را به دلیل تومور مغزی و ناتوانی در حرکت و دویدن بکشد اما با مقاومت اسکات بولداگ زنده ماند تا جان اسکات را نجات داد.

زمانیکه خانه اسکات آتش می‌گیرد و این مرد جوان در داخل شعله‌های آتش گرفتار می‌شود بولداگ پیر با زحمت فراوان به داخل خانه شعله‌ور می‌رود و اسکات را در حالیکه به خاطر استنشاق دود بیهوش شده بوده با دندان بر روی زمین می‌کشد و وی را از خانه آتش‌ گرفته خارج می‌کند.

اسکات معتقد است بولداگ پیر سگ بسیار باهوشی‌ است و این کار را برای تشکر از وی به خاطر اینکه نگذاشته دامپزشک وی را بکشد انجام داده است.

بولداگ پیر در روزهای پایانی عمرش از ماموران آتش‌نشانی نشان شجاعت دریافت کرد.

منبع:  http://iran-iran.ir/3420/فداکاری-عجیب-سگ-مبتلا-به-تومور-مغزی.html

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 16:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/03/02

نتیجه گیری

قانون۱: سگ نجس و کثیف است.

قانون۲: سگ باوفا است.

نتیجه گیری اول:

چون سگ کثیف است پس وفاداری هم بد است.

نتیجه گیری دوم:

چون وفاداری بد است و سگ هم باوفاست پس سگ هم بد است.

نتیجه گیری سوم:

هم سگ بد است و هم وفاداری نجس است.

نتیجه گیری چهارم:

همه موارد بالا صحیح است.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 2:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/15

داشتم به این موضوع فکر می کردم که آدمها با هر رفتار و یا گفتاری اثری در دل اطرافیانشون می گذارند و این اثر درست مثل یک عکس در آلبوم خاطرات بقیه گذاشته می شود که هروقت بهش نگاه می کنی چیزهای بیشتری یادت می یاد که باعث نشاندن یک لبخند و یا ا احتمالاْ غباری از غم بر دلت می شود. پس این عکس گرفتن به طور مداوم جاری است. پس چرا آدمها فقط وقتی می خواهند با دوربین عکاسی عکس بگیرند سعی می کنند یک چهره متبسم را از خود به یادگار بگزارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این عکس بر روی کاغذ چاپ می شود و آن یکی بر روی دل می ماند.

نمی دونم! شایدم بهتر باشه من از دیدگاه آدمها به قضیه نگاه کنم و عقاید سگی ام را برای خودم زمزمه کنم.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 18:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/01/28

چند روز دیگه تولدمه.

ولی فکر کنم کسی یادش نباشه.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 13:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/01/08

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 21:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/01/06

سال نو بر همه دوستان و دوستداران و دشمنان مبارک باد

سال گاو خوبی برایتان آرزومندم. می گویند سال گاو، سال برآورده شدن خواسته های فردی است. من هم امیدوارم در این سال و همه سال های آینده هر چه را که دوست دارید بدست آوردید.

در پست بعدی عکس خودم در کنار سفره هفت سین را برایتان می گذارم که با وجود خودم به هشت سین تبدیل شده.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 14:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1387/12/23

بدون شرح!

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 10:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/12/18

دیشب ساعت۴ رفتم تو حیاط و یک گربه خورد به پستم. گذاشتم دنبالش و اون هم رفت بالای درخت. بعد از کلی ایستادن که تقریباْ ناامید هم شده بودم مادر جون اومد و منو برد تو خونه. اما ساعت ۱۱ صبح که مادر جون رفته بود تو حیاط، اون گربه هنوز بالای درخت بود.

ما اینیم دیگه . . .

به من می گن قلدر محله . . .

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 23:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/12/15

دیروز خواهری کلی خوشحال شد و دعا به جونم کرد. آخه بعد از چندین دهه زندگی بلاخره مادر جون یکی از عکس های او را گذاشته گوشه پایین سمت راست عکس من. این اولین باره که یکی عکس خواهری را می زنه به دیوار. بنده خدا دلم براش سوخت بلاخره صدقه سر من هم که شده یک توجهی به اون شد.
نوشته شده توسط سونیا خانوم در 18:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/12/15

یکی به داد من برسه

چند روزه که بیرون نرفتم و خیلی پکرم.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 18:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/28

امروز قراره با داداشی برم کوه و خیلی خوشحالم.

از صبح که اینو بهم گفته یه لحظه هم ولش نکردم. می خوام خیالم راحت باشه.

تازه اینکه چیزی نیست. هفته پیش در یک روز سه مرتبه بیرون رفتم. صبح با داداشی ها رفتم کوهنوردی. عصر با دادشی و خواهری رفتیم بیرون پیتزا خوردیم و شب هم با دادشی و مادر جون رفتیم تو خیابون ها دور زدیم. باورم نمی شد. انگار دارم خواب می بینم. خیلی خوب بود.

می دونستین ما سگ ها خیلی روحیه حساسی داریم؟

روحیه خوب ما روی سلامتی و افزایش طول عمرمون خیلی اثر مثبت داره. این حرف را یک دامپزشک به خواهری گفته. خدا عمرش بده. 

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 14:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/21

دیروز صبح خواهری بدون اینکه با من خداحافظی کنه رفت سر کار. آخه خیلی دیرش شده بود و داشت از سرویس جا می موند. البته این مشکل خودشه و به من ربطی نداره ولی بعد از ظهر که اومد من هم حالشو گرفتم و تا دو ساعت اصلاْ تحویلش نگرفتم. باهاش قهر کرده بودم. فکر کنم الان دیگه فهمیده باشه که چه اشتباه بزرگی کرده . . .

امیدوارم دیگه جبران نشه.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 18:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/11/15

آرزو می کنم که مادری، داداشی ها و خواهری هر کدوم بجای دو تا دست، ۶تا داشته باشند.

اینجوری بیشتر ناز گیرم می یاد . . .

 الهی . . . آمین

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 21:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/13

دیروز داداشی منو برد کوهنوردی ............ خیلی خوب بود

                             حسابی دویدم و بازی کردم

وقتی برگشتم خواهری منو معاینه کرد که یه وقت خدایی نکرده دست و پام زخمی نشده باشه. آخه من خیلی حساس و ظریف هستم و گاهی وقتها بعد از اینکه می رم به صحرا و دشت و بیابون، کف دست و پام زخمی می شه. نه اینکه همش عادت دارم روی فرش راه برم، وقتی پامو رو سنگ و زمبن سفت می زارم ممکنه که اذیت بشم.

نوشته شده توسط سونیا خانوم در 0:30 |  لینک ثابت   •