پنجشنبه 1387/04/27
مژدگانی دریافت کنید
سلام
بهتون نگفته بودم که داداشم دو تا سگ دیگه هم داره؟
دو تا سگ خیلی ناز از نژاد گریدین. خوب اونها توی باغ بودن و من زیاد نمی دیدمشون اما حالا که می خوام ازشون تعریف کنم به خاطر اینه که اونها را دزد برده و داداشم و بقیه خیلی ناراحت هستن. گریدین اسم نژاد اونهاست که از بزرگترین و قوی ترین سگ ها محسوب می شوند. در نوع بالغ، فک آنها حدود ۲تن قدرت داره اما حیف که اون دوتا که خواهر و برادر هم بودن، سنشون کم بود و نمی توانستند از خودشون دفاع کنند. من آرزو می کنم که هر چه زودتر پیدا بشن چون هم من و هم بقیه خیلی نگرانشون هستیم. اگه کسی از اونها خبری داشت به من میل بزنه و مژدگانی دریافت کنه. این هم عکس اون دوتا:
سه شنبه 1387/04/11
ترس
من از این واژه به شدت می ترسم. خصوصاْ وقتی که مادرم یخچال را خاموش می کنه. الان هم همین اتفاق افتاده و من هرچقدر سعی می کنم از خانه فرار کنم نمیشه. از صدای آب شدن یخهای یخچال وحشت می کنم همانقدر که از جاروبرقی بدم می یاد و همیشه اینقدر براش پارس می کنم که بترسه ولی صدای او از صدای من طولانی تره. نمی دونم حنجره اش قویتره با اینکه از جایی دیگه تغذیه می شه. خلاصه اینکه الان که کاتب بنده در حال نوشتن این مطالب است، من در حال نفس نفس زدنم و همش تو فکرم که چجوری می شه از اینجا بیرون برم؟ البته با همه این تفاصیل قول میدم که شما از صدای پارس من، بیشتر از همه این چیزها می ترسید. اینو از کسانی که به خاطر من حالشون بد شده بپرسید.
سه شنبه 1387/03/14
همه رفتن بیرون و فقط خواهرم پیشم مونده ولی چه موندنی اگه نمی موند هم فرقی نمی کرد. قبل از رفتن، مادرم منو بغل کرد و برد توی اتاق پیش خواهر و بهش گفت حواست به سونیا باشه که ما که نیستیم غصه نخوره. خواهرم هم شروع کرد به غر زدن که " تا دیروز سگی برای نگهبانی داشتم و امروز نگهبانی برای سگم" خلاصه منم بهم برخورد و از اتاقش بیرون رفتم. مادر هم با خواهری کلی دعوا کرد که چرا کارهاتو ول نمی کنی بیای پیش سانی (مخفف سونیا)؟ از این نظر می گم بچه ها بد شدن که رو حرف مادرشون حرف می زنن. حالا هم قهر کردم و منتظرم خواهری بیاد پاچه خواری کنه بلکه دلم بسوزه و باهاش آشتی کنم. وگرنه به روش خودم حالشو می گیرم . از ما گفتن ...
دوشنبه 1387/03/13
از اینکه یه چند وقتی نبودم عذر می خواهم. می دونم دل همتون کلی برام تنگ شده و همه منتظرید تا از شیرین کاری هام واستون بگم. راستش همش تقصیر خواهرمه که یه مدت نبودم. الکی خودشو گرفتار کار کرده و خیلی سرش شلوغه دیگه کم کم به این فکر افتادم که اخراجش کنم و یه منشی دیگه واسه خودم بگیرم که خوب کار کنه. کی کارمند تنبل می خواد که من دومیش باشم؟؟؟؟؟؟ تنها خوبی که داره اینه که همیشه تو کیفش خوراکی های خوشمزه پیدا می شه. از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه یه مدتی بود که هر شب یواشکی می رفتم سر کیفش و شکلات می دزدیدم واسه خودش هم اینجوری بهتره آخه دیگه چاق شده و باید رژیم بگیره . خلاصه اینکه یه شب مچ منو گرفتند و از اون به بعد خواهرم زیپ کیفش را تا آخر می بنده که من نتونم بازش کنم.
یکشنبه 1387/02/15
درباره من
دیشب خواهرم سمبوسه خرید و من نیز برای درک حس چشایی آدمها، دو تا سمبوسه ناقابل خوردم. مزه اش بد نبود البته نانش را بیشتر دوست داشتم. نوش جانم.ولی تا حالا هیچ آدمی پیدا نشده که بخواد غذای ما سگ ها را بخوره گرچه که می دانم واقعاْ کار سختی است. ما سگ ها در مورد غذا با هیچکس شوخی نداریم. خود من تا حالا چند بار دست دادشیم را گاز گرفتم چون می خواسته غذای منو برداره. راستی من شیرینی جات را خیلی خیلی دوست دارم با اینکه می دانم واسه چشم های قشنگم ضرر داره ولی نمی تونم ازش بگذرم. این عکس را هم که می بینید مربوط است به چند ماه پیش که چشم خواهر و زن دادشم را دور دیدم و یواشکی رفتم سر ظرف بستنی و دلی از عذا در آوردم. شاید تبلیغ خوبی واسه شرکت کاله باشه آخه من چیز بد نمی خورم. همبرگر فقط از نوع مخصوص، از خشکبار فقط پسته خام، شیر فقط شیر دامداران یا چوپان و ... تازه یکبار که خواهرم واسم شیر از یه شرکت دیگه خریده بود باهاش قهر کردم. لازم به ذکر است که او در یک کارخانه لبنیاتی کار می کنه که من اصلاْ شیر تولیدی کارخانه آنها را دوست ندارم و ذکر این مطالب هیچگونه جنبه تبلیغاتی ندارد.
پنجشنبه 1387/02/12
سخن گفتن
ما از زبان کسانی سخن می گوییم که سخن گفتن نمی دانند.
... و من هنوز سخنی نگفته ام
... و هنوز حرفی نشنیده ام
چهارشنبه 1387/02/04
هدیه تولد
کسی بهم کادو تولد نداد. کیک و شکلات بهم ندادن چون واسه چشمهای قشنگم ضرر داره. ![]()
رستوران هم که منو نبردن آخه ورود حیوانات به آنجا ممنوع است. ![]()
قلاده و سایر لوازم جانبی ام هم که تکمیله و احتیاجی به خرید اون ها نبود. ![]()
از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه فقط دوست خواهرم واسم یک بسته غذای مصنوعی که برای تمیزی و سفیدی دندان ها خوبه برام کادو خریده تازه نه از اینجا بلکه از دبی و من در همینجا کمال تشکر را از شراگین خانم می نمایم و از اینکه یک روز گذاشتم دنبالش و می خواستم بگیرمش شرمسار و خجالت زده هستم و سعی می کنم دفعه بعد که دیدمش برایش پارس نکنم اما قول نمی دهم.
حالا هی بگین خدا شانس بده و منو چشم بزنین........
شنبه 1387/01/31
حسادت
امروز می خواهم در مورد حسی به نام حسادت برایتان صحبت کنم.
راستش را بخواهید من به آن حسادت نمی گویم چرا که مورد توجه خاص واقع شدن و اینکه منو بیشتر از بقیه دوست داشته باشند، حق مسلم خودم می دونم ولی امان از دست شما آدمها که جنبه مثبت قضیه را در نظر نمی گیرد.
حقیقتش اینکه ما چند روز گذشته مهمان داشتیم و از بخت بد من، آنها یک دختر بچه یک ساله داشتند و حرکات آن دختربچه باعث شده بود که خانواده ام کمتر به من توجه کنند و همه اش دور و بر اون بچرخند. خوب شما بگید آیا این حق من نیست که به اصطلاح خودتون حسودی کنم؟ تازه با این وضعیت بارداری که من دارم، روحیه ام هم حساس تر شده و بیشتر به مراقبت و توجه و قربون صدقه نیاز دارم.
البته چون این دختربچه از من نمی ترسید و همه اش منو صدا می زد کاریش نداشتم ولی چند سال پیش که همین مورد مشابه پیش آمده بود، کمین کردم و در یک فرصت مناسب به آن بچه خردسال که البته پسر بود حمله کردم و می خواستم دماغش را بجوم که مادر از راه رسید و باهام دعوا کرد البته من هم نامردی نکردم و در یک فرصت مناسب دیگر، شیشه شیری آن پسربچه را دزدیدم و شیرش را خوردم که لحظه آخر خواهرم از راه رسید و برای اینکه آبروریزی نشه داد و بیداد راه ننداخت و به سرعت شیشه را ضدعفونی کرد و ته ساک بچه قایمش کرد. از قضا در همان لحظه همه داشتند دنبال شیشه شیری می گشتند و خواهرم کلی فیلم بازی کرد تا کسی نفهمه من چه کار کردم آخه اگه جریان رو می شد رابطه دو تا خواهر و در نتیجه یک فامیل به هم می خورد! چی فکر کردین؟ ما اینیم دیگه. فردای اون روز خواهرم واسم یک شیشه شیر خرید ولی هر کاری کرد من ازش استفاده نکردم . من فقط می خواستم انتقامم را از آن پسربچه لوس (و بقول بقیه شیرین و بامزه) بگیرم. خلاصه کلام اینکه : آی کسانی که حیوان خانگی دارید، حواستون به ما بشه و تا می تونید بهمون محبت کنید. یه وقت از ما غافل نشید که ممکنه عواقب بدی داشته باشه. حالا شما اسمش را هر چی دوست دارید، بزارید. حسادت یا عشق؟...
سه شنبه 1387/01/27
همه بیش از پیش هوای منو دارند و تلاش می کنند که بخاطر بارداری ام از لحاض روحی در وضعیت مناسبی قرار داشته باشم. گردش های شبانه بطور مرتب برقرار است و اجازه دارم کله ام را از پنجره ماشین بیرون ببرم. وقتی بغلم می کنند احتیاط می کنند که به پهلوهام فشار نیاد و هر وقت بخواهم می توانم به حیاط بروم. البته بازی های خشونتی کمتر شده و دادشم کمتر سربه سرم می زاره. اشکال نداره می زارم به حساب جوونیشون و سعی می کنم بخاطر ندانسته هایشان آنها را ببخشم.





