من و داداشی
قرار شده از این به بعد یه پرس بیشتر سفارش غذا بدهند تا هر وقت که من سیر شدم یه چیزی هم به بقیه برسه. ![]()

خاطرات - احساسات - افکار و یادداشت های یک سگ
قرار شده از این به بعد یه پرس بیشتر سفارش غذا بدهند تا هر وقت که من سیر شدم یه چیزی هم به بقیه برسه. ![]()

نان سنگک هم خوشمزه است ها. آدم ها چقدر غذاهای متنوع دارند ولی همه از من توقع دارند که فقط بال و گردن و سنگدون بخورم و هیچی هم نگم.
یاد روزهایی که تو قصر چین پادشاهی می کردم به خیر . . .
بلاخره بعد از مدت ها دوری من برگشتم با یه دنیا خاطره و دوستان
تقصیر این چند وقت که نبودم را می ندازم گردن منشی بی کفایت و البته خیلی گرفتارم. امیدوارم این دفعه دیگه کم کاری نکنه و به موقع پست های منو به روز کنه.
در ابتدا دیدن لینک زیر را پیشنهاد می کنم. به این امید که دیگر هیچ موجود زنده ای بی یار و یاور نباشد خصوصاً ما سگ های دوست داشتنی و شیطون.
پناهگاه وفا
آرزو می کنم که یک صلح جهانی در تمام کره زمین و بین همه موجودات برقرار بشه.
سگ ها با گربه ها دشمن نباشند، گربه ها موشه ها را نخورند، ماهی ها غذای گربه ها نشوند و انسان ها حیوانات را نخورند و با هم دشمن نباشند.
یعنی می شه؟
سپس پس از صرف یک وعده غذای گوشتی ، با هم درباره انسانیت صحبت می کنند، شعر حافظ می خوانند و برای احساسی که با خودشان غریبه است می گریند و اشک می ریزند و از عشق صحبت می کنند . . .

منبع این عکس وبلاگ http://kkiiaannaa.blogfa.com می باشد البته لام به توضیح است که عین همین صحنه را خواهری چند روز پیش در کنار محل کارش دیده است.
افرادی که به خاطر کشتن هر یک قلاده سگ مبلغ ۱۰۰۰۰ تومان از سازمان عمران و توسعه صدرا در شیراز دریافت می کنند.
گاهی وقت ها به آدمیت بعضی ها شک می کنم.
اول که واسه همه همکلاسی هاش پارس کردم و حسابی خواهری را ضایع کردم. بعدش هم سرمو از پنجره بردم بیرون و کلی کیف کردم.
اینم از عکس های امروز که یکی از خدمتکارهام گرفته:

جیگرم خنک شد.
بلاخره حالش گرفته شد.
خواهری رو می گم. همون که خیانت کرده و حالا سزاش رو دیده. عزیزترین گربه اش (شراره) چند روزه که ولش کرده و پیشش نمی ره. اولش خیلی گریه می کرد اما حالا برای اینکه جلوی من ضایع نشه می گه همینقدر که می دونم سلامته برام کافیه. !
هر . . . هر . . . هر . . .
![]()
آرزو می کنم یه روز بیاد که داداش دامون التماسم کنه با خودم ببرمش ماشین سواری و من تحویلش نگیرم و خودم تنهایی برم تفریح و گردش.
اگر هم بردمش همه شیشه ها را بکشم بالا و نگذارم سرشو از پنجره بیرون ببره و کیف کنه.
اگر هم اجازه دادم اینکارو بکنه وقتی واسه مردم پارس می کنه باهاش دعوا کنم وبزنم تو ذوقش.
برای اولین بار آدامس خوردم آنهم از نوع پرتقالی. اولش به هوای شکلات و آبنبات برش داشتم ولی حیف که کش می یومد و نتونستم همشو بجوم.
فکر کنم به امتحانش می ارزید.
وقتی اومد حالشو گرفتم و اصلاً تحویلش نگرفتم. چون اولندش که منو با خودش نبرده بود و دومندش اینکه واسم سوغاتی نیاورده. تازه تلفن هم بهم نزد البته بعد مادرجون گفت از عمد تلفن را روی آیفون نگذاشته بود که من خیلی دلم تنگ نشه.
نمی دونم چرا همیشه باید با زور متوجه وظایفشون بشند؟ من هم به تفریح و ورزش احتیاج دارم.
سونیا خانوم دلبری که از همه دل می بری
تو عشق کی؟ تو عمر کی؟ گلپر کی؟ ناز پر کی؟
دختر شاه پریون از همه دنیا بهترون
واست یه خونه دارم تو قلب پاره پارم
این شعر را خواهری واسم می خونه. بقیه اش را هنوز نسروده.
نمی دونم چرا اینقدر پاچه خواری می کنه؟
خوب این خیلی خیلی طبیعی است که حسودی کنم. طرف هنوز از راه نرسیده می خواد با من تو همه چیز شریک بشه. تو عشق، تو غذا، مامانی، خواهری و ...
البته چند بار حالشو گرفتم و حسابی زدمش ولی هنوز از رو نرفته. اسمش هنسی henesi است اگه حوصلم باشه فردا عکسش را می زارم. به خاطرش مجبور شدم امروز با خواهری قهر نکنم و خیلی کارهای دیگه که اشکمو در آورده ولی چه کار کنم مجبورم از قلمرو خودم دفاع کنم دیگه.
چند شب پیش هم که آمده بودند می خواستم میکاییل را بشونم سر جاش که مامانی فهمید و منو قلاده کرد.
دیشب کتلت پخته بود و من برای اولین بار خوردم و خیلی هم خوردم. همه از تعجب دهناشون باز مونده بود. مردم از بس غذای تکراری خوردم.
به هر حال اگر کسی باور نداره می تونه شهامت داشته باشه و بیاد پیشم تا نشونش بدم من چی هستم.
امتحانش کاملاً مجانی است. البته من نه قرص زیرزبونی به کسی می دم و نه پولی بابت دکترش خرج می کنم.
امروز که خواهری تازه از سر کار اومده بود و خیلی هم خسته بود، مادر جون واسش هندونه آورد. منم رفتم جلوش خبردار ایستادم که یعنی یه چیزی می خوام. اون هم اولش فکر می کرد هندونه می خوام و واسم تیکه کرد. اما من نخوردم و دوباره خبردار ایستادم بعد بلند شد و بهم گفت بهم نشون بده چی می خوای؟ و تا بلند شد من سریع رفتم سر جاش نشستم و مانند عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و با مسخره زل زدم به چشماش. اونم با سرخوردگی ول کرد رفت تو اطاقش.![]()
تازه اینکه چیزی نیست. من می تونم مهمون ها را هم از سر جاشون بلند کنم ضمن اینکه مهمان های ما همشون حتی اگه شده تو ته دلشون از من می ترسند و حساب می برند و مجبورند که به خواسته های من اهمیت بدن وگرنه واسه من که پاچه گرفتن مثل آب خوردن می مونه. ![]()
حالا به این قضیه در یک پست دیگه رسیدگی می کنم. خواهرم تازگی ها کشف کرده که گربه ها ماهی را بیشتر از مرغ و یا جوجه دوست دارند. آخه هر روز از غذای خودش و همکاراش به گربه ها می ده و طی این عملیات خیانت بار متوجه شده که روزهایی که چند نمونه غذا باشد مثل مرغ و ماهی و یا جوجه و ماهی ، گربه ها اول ماهی می خورند بعد به سراغ بقیه غذاها می روند. خیلی هم خوشحاله و ذوق می کنه که به این حقیقت مسخره دست پیدا کرده و همه جا تعریف می کنه.!
فکر کنم باید تغییراتی در مواضعم نسبت به خواهری ایجاد کنم. خیلی پر رو شده. . .
مادرجون این ها امشب می روند عروسی و طبق معمول نمی خواهند منو با خودشون ببرند. آخه مگه من چه گناهی دارم جز اینکه یه خورده هارم و مردم ازم می ترسن؟ نمی دونم آخه چه جوری بدون من بهشون خوش می گذره؟ البته امیدوارم که بهشون خوش بگذره ولی از حقیقت که نمی شه گذشت. می شه؟ نه، نمی شه.
الان چند روزی می شه که از مسافرت برگشتم. واسه تنوع بد نبود. اما واسه من که اجدادم تو قصر چین زندگی می کردند یه خورده افت داشت. اما امان از این دل رحیم که واسه همه می سوزه.
خواهری را با خودمان نبرده بودیم و وقتی که رسیدیم مثل ذوق زده ها پرید جلوی من و قربون صدقه ام رفت منم کلی ضایعش کردم و بدون اینکه بهش توجه کنم دویدم رفتم تو اتاق با عروسکم بازی کردم. راستش دلم واسه عروسکم بیشتر از خواهری تنگ شده بود. بیچاره تا ۲۴ساعت بعد دپرس بود. ![]()
الان از حمام اومدم بیرون.
امشب هم دارم می رم اصفهان مسافرت.
خوش بگزره ![]()
سعی می کنم تو پست بعدی یک عکس از وقتی می رم حمام بزارم. حالا ببینم چطور می شه. ![]()
نامردها منو با خودشون نبردند. منم با خواهری قهر کردم. هرچی منو می یاره پیش خودش دوباره قهر می کنم و می رم یه جای دیگه. خوب آخه در حال حاضر زورم فقط به اون می رسه.
یعنی می رسه اون روزی که من برم بیرون و بقیه بمونن تو خونه و از اینکه من با خودم نبردمشون غصه بخورن ؟
؟
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
فکر کنم باید چند تا قلاده برای اون روز بخرم . . . ![]()
یه شیر خوشمزه واسه یه خواهر خوشمزه
من دیگه می فهمم که شیر خریده و تا برام توی کاسه ام نریزه از سرش دست بر نمی دارم. قیافه ام هم مظلوم می گیرم که وجدان درد بگیره و وظیفه اش را زودتر انجام بده.
